"Why are you looking at this website? Go work out, or go do something else to improve yourself." «چرا داری این سایت رو نگاه میکنی؟ برو ورزش کن یا یه کاری بکن که خودتو بهتر کنی.» «نیه بو سایتا باخیرسان؟ گئت ایدمان ائت یا گئت اؤزونو یاخشیلاشدیرماق اوچون بیر ایش گؤر.»
— Sajjad, probably annoyed you're still reading — سجاد، احتمالاً از اینکه هنوز داری میخونی کلافه شده — سجاد، یقین کی هله ده اوخودوغونا عصبانی اولوبSajjad has been lifting since he was ten and wrestling since fifteen. Nineteen now, 175 cm, 70 kg, and — by his own honest assessment — extremely handsome. He thinks about life more than almost anyone I know, reads philosophy for fun, argues with dead Greeks, and somehow still has time to break hearts he never meant to break. سجاد از ده سالگی بدنسازی میکند و از پانزده سالگی کشتی میگیرد. حالا نوزده ساله است، ۱۷۵ سانتیمتر قد و ۷۰ کیلوگرم وزن دارد، و به قول خودش، فوقالعاده خوشتیپ. بیشتر از هر کسی که میشناسم به زندگی فکر میکند، برای لذت فلسفه میخواند، با فیلسوفهای مرده بحث میکند، و هنوز وقت دارد قلبهایی را بشکند که هیچوقت قصدش را نداشته. سجاد اون یاشیندان بدنسازی ائدیر، اونبئش یاشیندان گورهش توتور. ایندی اوندوقّوز یاشیندادیر، ۱۷۵ سانتیمتر بوی، ۷۰ کیلو چکی وار، و اؤز سؤزۆنه گؤره چوخ یاراشیقلیدیر. تانیدیغیم هر کسدن آرتیق حیات حاقیندا دوشونور، کف اوچون فلسفه اوخویور، اؤلمۆش فیلوسوفلارلا موباحیثه ائدیر، و بونا باخمایاراق هئچ ایستهمهدیگی اورکلری قیرماغا واختی چاتیر.
Breaks an average of five hearts a year. Girls develop crushes; he genuinely doesn't notice; the streak continues. بهطور میانگین سالی پنج دل میشکند؛ دخترهایی که عاشقش میشوند و او واقعاً متوجه نمیشود. اورتالاما ایلده بئش اورک قیریر؛ قیزلار اونا عاشیق اولور، اؤزو ایسه حیس ائتمیر.
Turns down every girl who asks, insists he's straight — and somehow spends more time talking to guys than girls. (He really is straight. The universe just likes to joke.) هر دختری که بخواهد را رد میکند، میگوید هترو است، ولی بیشتر وقتش را با پسرها حرف میزند تا دخترها. (واقعاً هترو است. دنیا فقط دوست دارد اینجوری شوخی کند.) هر ایستهین قیزی ردّ ائدیر، دئییر هترودور، آمّا اوغلانلارلا قیزلاردان چوخ دانیشیر. (دوغروداندا هترودور. دونیا بئله زارافات ائتمگی سویر.)
Look at his wrists and forearms in low light — you'd swear they were tree branches. در نور کم به مچ و ساعدش نگاه کن؛ قسم میخوری شاخهی درخت است. آز ایشیقدا بیلک و قولونا باخ؛ آند ایچرسن آغاج بوداغیدیر.
Sajjad thinks about meaning the way other people think about weekend plans — constantly, and with real intensity. He built his own arguments against nihilism and existentialism, not from a summary he read somewhere, but by sitting with them, taking them seriously, and deciding he wasn't convinced. He's drawn to philosophies that build meaning inward — Buddhist thought especially — and has little patience for ones that go looking for it outside. INFJ, deeply introverted, and quietly one of the most philosophical people you'll ever meet. سجاد به معنای زندگی همانقدر فکر میکند که آدمهای دیگر به برنامهی آخر هفتهشان؛ همیشه، و با جدیت واقعی. برای رد پوچگرایی و اگزیستانسیالیسم چارچوب فکری خودش را ساخته، نه چون یک خلاصه جایی خوانده، بلکه چون واقعاً با آنها نشسته، جدی گرفته و قانع نشده. به فلسفههایی که معنا را از درون میسازند، بهخصوص فلسفهی بودایی، علاقه دارد و حوصلهی فلسفههایی که معنا را بیرون از خود میجویند، ندارد. INFJ است، درونگرا، و بیسروصدا یکی از فلسفیترین آدمهایی است که میشناسید. سجاد حیاتین معناسینا او قدر دوشونور نئجه باشقالاری هفتهسونو پلانلاشدیریر؛ هر زامان، و گئرچک جیدّیتله. نیهیلیزم و اگزیستانسیالیزمه قارشی اؤز فیکری چرچیوهسینی قورموشدور، هارادانسا اوخودوغو بیر خلاصهدن يوخ، اونلارلا گئرچکدن اوتوروب، جیدّی قبول ائدیب و ائتیبار ائتمهییب. معنانی ایچَریدن قوران فلسفهلره، خوصوصن بودا فلسفهسینه، ماراغی وار و معنانی کناردا آختاران فلسفهلره صبری یوخدور. INFJ-دیر، درین ایچهدؤنوکدور، و ساکیتجه گؤرهجگینیز اَن فلسفی آداملاردان بیریدیر.
God sits at the center of it all — the root of his moral compass, not a decoration on top of it. He helps people improve because he believes it matters to God: if he can make someone better, God loves them more for it, and that, to him, is worth almost anything. خدا مرکز همهی اینهاست؛ ریشهی قطبنمای اخلاقیاش، نه یک تزئین روی آن. به آدمها کمک میکند بهتر شوند چون فکر میکند برای خدا مهم است: اگر بتواند کسی را بهتر کند، خدا بیشتر دوستش دارد، و همین برایش از خیلی چیزها باارزشتر است. تانری بوتون بونلارین مرکزیندهدیر؛ اخلاق پوسولاسینین کؤکودور، اوستوندکی بزک ديل. آداملارا کؤمک ائدیر یاخشیلاشسینلار چونکی اینانیر بو تانری اوچون اؤنملیدیر: اگر بیرینی یاخشیلاشدیرا بیلسه، تانری اونو داها چوخ سِوَر، و بو اونون اوچون هر شئیدن دَیَرلیدیر.
Family, to him, isn't a given — it's something you build and protect. He holds fairly old-fashioned values about it, and wishes more people took the job of being a parent as seriously as he thinks it deserves. خانواده برای او یک امر بدیهی نیست؛ چیزی است که باید ساخت و از آن مراقبت کرد. ارزشهای نسبتاً سنتی دربارهاش دارد و آرزو میکند آدمها والدین بهتری بودند. عائیله اونون اوچون طبیعی بیر شئی ديل؛ قورماق و قورویماق لازیم اولان بیر شئیدیر. بو حاقدا آز-چوخ کؤهنه دَیَرلره اینانیر و ایستهییر آداملار داها یاخشی والدئین اولسونلار.
His cat. His favorite thing in the world, full stop. Ask him about literally anything else, and he'll find his way back to her within five minutes. گربهاش. محبوبترین چیز دنیا برایش، همین و بس. دربارهی هر چیز دیگری هم که بپرسی، ظرف پنج دقیقه دوباره برمیگردد به او. اونون پیشیگیدیر. دونیادا اَن سئودیگی شئی، والسّلام. باشقا هر نه سوروشسان، بئش دقیقهیه قدر یئنه اونا قاییدار.
He writes the way he thinks — long, layered, completely unfiltered. The originals are in Farsi; translations here are kept as faithful as possible. همانطور مینویسد که فکر میکند؛ طولانی، لایهلایه و کاملاً بیپرده. دوشوندویو کیمی یازیر؛ اوزون، قاتلی و تام آچیق-آیدین.
Choose a path in life. If you want to change, be like winter — you become like spring, which is nature's resurrection; in truth, you become your own revolution. If in your revolution you understand the love of God and light your fire, be like summer — let that warmth illuminate your thoughts, and let its smoke be its guide. Carve the sign of the beloved like firewood, and burn. Once you have burned, do not become autumn — for you will never be autumn again. You go on from summer, and go on, until at last you reach infinity, and say: whatever I have understood, I have still understood too little. در زندگی راهی انتخاب کن؛ مثل زمستان باش، اگر بخواهی تغییر کنی مثل بهاری میشوی که رستاخیز طبیعت است، درواقع انقلاب خودت میشوی. اگر در انقلابت عشق خدا را فهمیدی و آتشت را روشن کردی، مثل تابستان باش، بگذار آن گرما افکارت را روشن کند و دودش راهنمای آن باشد. نشانهی محبوب را مثل هیزم بکن و بسوز. وقتی که سوختی، مثل پاییز نشو، چون دگر پاییز نمیشوی؛ از تابستان میروی و میروی، در نهایت به بینهایت میرسی و میگویی: من هرچه فهمیدم، باز کم فهمیدم. حیاتدا بیر یول سئچ؛ قیش کیمی اول، دَییشمک ایستهسن باهار کیمی اولارسان کی، طبیعتین دیریلمهسیدیر، دوغروسو اؤز انقلابینا چئوریلرسن. انقلابیندا تانرینین سِوگیسینی آنلاسان و اودونو یاندیرسان، یای کیمی اول، قوی او ایستیلیک دوشونجهلرینی ایشیقلاندیرسین و توستوسو یول گؤستریجی اولسون. سِویملینین نیشانینی اودون کیمی کَس و یان. یانديقدان سونرا، پاییز اولما، چونکی بیر داها پاییز اولمازسان؛ یایدان گئدرسن و گئدرسن، آخیردا سونسوزلوغا چاتارسان و دئیرسن: نه قدر آنلادیمسا، یئنه آز آنلادیم.
Places are fascinating when you pass your being through them, and in every particular moment you notice, you receive some strange feeling — maybe fear, maybe the same feelings that used to stir your heart. Yes, those same days, those same feelings. Strange — maybe it was ten years ago, maybe only five minutes ago. Even lasting, deep-rooted feelings eventually pass; a feeling of fear toward something — you look at it, it's evoked in you, and then you move past it. Yes, feelings are inherently like this; that's their nature, and it's complicated to define. Places take shape within our memories — maybe every place is really only something built in our minds, so that we can make experiences and pass through them; maybe it was those experiences that shaped the feeling. Existing in a place isn't limited to three dimensions — maybe there are things whose energy we simply don't imagine, because perhaps what we see is like a television that a person senses and plays inside their own mind. Maybe we ourselves make ourselves a promise. And strange as it is — a promise, too, can be broken. مکانها جالبند وقتی وجودت را از آنها طی میکنی و هر لحظهی خاصی مشاهده میکنی، حس و انرژی عجیبی دریافت میکنی؛ شاید ترس باشد، شاید همان حسهایی که دلت را جوش میآورد. آره، همان روزها، همان حسها. عجیب است، شاید ده سال قبل بوده، شاید اصلاً پنج دقیقه قبل. احساسات پایدار و بلندمدت هم گذرندهاند؛ حس ترس از چیزی، نگاهش میکنی، برایت تداعی میشود و بعد از آن میگذری. آره، احساسات ذاتاً اینجورند، نوعشان این است، تعریفش پیچیده است. مکانها در خاطرات ما شکل میگیرند؛ شاید کلاً هر مکان فقط چیزی است که در ذهن ما ساخته میشود تا تجربههایی بسازیم و از آنها بگذریم، شاید این تجربهها بودند که آن حس را ساختند. مکان در وجودمان به محورهای سهبعدی ختم نمیشود؛ شاید چیزهایی وجود دارند که آن انرژیها را ما تصور نمیکنیم، شاید چیزهایی که میبینیم برای ما مثل تلویزیونی است که انسان حسش میکند و در ذهنش پخش میکند. شاید خودمان به خودمان قول میدهیم. شگفتا که قول را هم میتوان شکست. یئرلر او واخت ماراقلیدیر کی وارلیغینی اوندان کئچیرسن و هر خاص آندا گؤردویون شئیدن قریب بیر دویغو آلیرسان؛ بلکه قورخودور، بلکه اورگینی قالدیران او آیدین دویغولاردیر. بلی، همین گونلر، همین دویغولار. قریبدیر، بلکه اون ایل قاباق ایدی، بلکه ده جمی بئش دقیقه قاباق. اوزون-مدّتلی و دایانیقلی دویغولار دا سونوندا کئچیب گئدیر؛ بیر شئیه قارشی قورخو دویغوسو، اونا باخیرسان، سنده جانلانیر و سونرا اوندان کئچیرسن. بلی، دویغولار طبیعتاً بئلهدیر، نوعو بودور، تعریفی چتیندیر. یئرلر خاطیرهلریمیزده شکل آلیر؛ بلکه بوتون یئرلر یالنیز ذهنیمیزده قورولان بیر شئیدیر کی تجربهلر یاراداق و اوندان کئچک، بلکه بو تجربهلر او دویغونو یاراتدی. یئرده وار اولماق اوچ بوعدلی اوخلارلا بیتمیر؛ بلکه انرژیسینی تصوّر ائتمهدیگیمیز شئیلر وار، بلکه گؤردویوموز شئیلر بیزیم اوچون بیر تلویزیون کیمیدیر کی انسان اونو حیس ائدیر و ذهنینده گؤستریر. بلکه اؤزوموز اؤزوموزه سؤز وئریریک. قریبدیر کی سؤزو ده سینديرماق اولار.